دو عاشــــــ♥ــــــــــق
عاشقانه های ما ...کاش میشد دنیا در عشق غرق میشد
قبل از اینکه پستم رو شروع کنم دریافت جایزه اسکار توسط آقای اصغر فرهادی که چند ساعت پیش اتفاق افتاد رو به همتون تبریک میگم ... مدارس که تموم شد باید خودمونو آماده میکردیم واسه کنکور.....برعکس بقیه بچه های کنکوری من و دوستام هیچ دلهره و اضطرابی نداشتیم و این ناشی از بی اطلاعی ما از نتیجه ی این امتحان بزرگ بود... روز کنکور رسید و بعد از اینکه امتحانم رو دادم همش به خودم میگفتم که حتما قبول میشم چون خیلی خوب امتحان داده بودم....منتظر جواب بودم...تا اینکه گفتن جوابها اومده و پدرم رفت و برام روزنامه رو خرید اما هرچی گشتم اسمم نبود!! تا اینکه فهمیدم این روزنامه اصلا مربوط به امتحان من نمیشه......منتظر شدم تا روزنامه مربوط به رشته من بیاد اما .......... اعلام کردن جوابها اینترنتی شده و باید از اینترنت برم ببینم..... رفتم اینترنت و سایت مربوطه رو باز کردم اما دیدم نوشته شماره صندلی و شماره پرونده رو میخواد.... یادم افتاد گذاشتمشون زیر تختم...رفتم زیر تختمو گشتم اما هیچ اثری ازشون نبود....... هیچ شماره ای نبود.... حتی دفترچه کنکورمم نبود....!!! چند روز کل خونه رو زیر و رو کردم اما خبری نبود.... به هرکی میگفتم میگفت زنگ بزن سازمان سنجش اونا کمکت میکنن... منم زنگ میزدم اما هیچکس جواب نمیداد.....هیچکس.... خلاصه روزها همین طوری میگذشت و منم هیچکاری از دستم بر نمیومد خیلی بد بود....یادم میوفتاد گریه میکردم....یکی از دوستام گفت بیا واسه آزاد بخونیم...یکی گفت بریم علمی کاربردی...این وسط یه نفر گفت من رفتم پیش مشورهای پیام نور،۵ تا کتابو میخونیم میریم امتحان میدیم و قبول میشیم...منم قبول کردم...حالا این یارو کی بود؟؟؟ یکی از بچه درس نخونهای کلاس!!! من نمیدونم چی شد که به حرفش گوش کردم و هنوزم دارم چوبشو میخورم....خلاصه رفتم شرکت کردم...به ما گفتن قانون جدید اومده که باید پیش داشنگاهی پاس کنید... به هر بدبختی بود پیش داشنگاهی رو پاس کردم...بماند که نصف بیشتر بچه ها از جمله خود همون یارو(!) تا شنیدن باید پیش پاس کنیم انصراف دادن و رفتن دانشگاه های دیگه شرکت کردن.... اما من موندم و پاس کردم و رفتم امتحان پیام نور دادمو قبول شدم و رفتم دانشگاه...... اولش که نمیدونستم دانشگاهو چطوری مینویسن.....۳ ترم اولو اصلا درس نخوندم..... نمیدونستم نمره ها چطوری محاسبه میشن... نمیدونستم اگه درس نخونم حتما میوفتم....خیلی چیزا رو نمیدونستم...... تا ترم ۳ هم با هیچکس دوست نشدم.....با هیچکس حرف نمیزدم...واسه خودم میرفتم و میومدم ..تا اینکه تو ترم سوم سر کلاس نشسته بودمو داشتم کروکی رو که پدرم برام کشیده بود نگاه میکردم....کروکی از دانشگاه تا خونه بود...یه دختره پیشم نشسته بود داشت به برگه من نیگا نیگا میکرد....منم محلش نمیدادم و با دقت کروکی رو وارسی میکردم که یه دفعه گفت: "تو ام از تهران میای؟" منم گفتم:"آره" بعد شروع کرد اظهار نظر کردن در مورد کروکی من.... داشت بهم توضیح میداد.... منم اصلا جادشو نمیشناختم......گفت:"خونتون کجاس؟" منم بهش گفتم... بعد گفت"منم ماشین میارم...اگه بخوای میتونیم باهم بریم و بیایم و یکی در میون ماشین بیاریم...." منم گفتم باشه....خلاصه این خانوم فضوله ( اون ترم ۶ بودیم که با یکی دوست شد و هنوزم با همونه و قراره به زودی ازدواج کنن....اما مریم خیــــــــلی از اون سرتره که البته درستشم همینه...راستی قبل از اینکه با کسی دوست شه من ازش واسه عموم خواستگاری کردم اما خانوادش گفتن هنوز واسش زوده اما نمیدونم الان چطوری میخواد با این پسره ازدواج کنه خلاصه از ترم ۳ به بعد تازه کم کم فهمیدم دانشگاه چیه و تا الانم بد نبوده اما اگه آزاد میخوندم یا هر جای دیگه ای غیر از پیام نور خیلی موفق تر بودم.....من تو مدرسه خیلی درس خون بودم اما تو دانشگاه........همه ی اون دوستام که اصلا درس خون نبودم دارن لیسانسشونم میگیرن اونم با معدلای بالا اما من چی؟؟؟؟ انقده ناراحتم........برام دعا کنید زودتر ازین دانشگاه تخیلی بیام بیرون....راستی پیام نور رو به هیچکس معرفی نکنید که اصلا به درد دخترا و پسرای جوون نمیخوره... به درد زنای خونه دار و غیره که بجز درس خوندن کار دیگه ای ندارن میخوره.........................دانشگاه کوفتی پی نوشت ۱: از ۲۳ بهمن میرم آرایشگاه واسه آموزش دیدن و خیـــــــ ـــــــــ ـــــــلی خوبه....آخه من عاشق کارهایی هستم که مربوط به هنر میشن و از کارای خشک اصلا خوشم نمیاد.....خداروشکر مدیرش زن خوبیه و همه چیزو یاد آدم میده و کوتاهی نمیکنه....برام دعا کنید به زودی بتونم سالن خودمو بزنم البته با کمک پدرم و شوشوی خوشگلم... پی نوشت ۲: پریشب با کامبیز و دوستش و خواهر کوچیکه ی من رفتیم بیرون قلیون بکشیم....هرجا رفتیم که از قبل میشناختیم پلمپ شده بود... واسه همین مجبوری رفتیم فرحزاد و یه جا پیدا کردیم که ای کاش نمیکردیم.......در بدو ورودمون دیدم یه دختره(!) با ۲ تا پسر نشسته بودن .... وااااااای نمیدونین دختره چه شکلی بوووود....یه طرف موهاشو با تیغ زده بود و یه طرفش بلنده بلند بود....صورتش سیاه بود و به کلاه هنری گذاشته بود...یه کت داغون پوشیده بود تا زیر باسنش و کفشاشم در نیاورده بود که رو تخت بشینه... ما ۴ تامونم خشکمون زده بود....دختره هرچی که فکر کنین به قیافش میومد انقدر زشت و کریه بود که نگووووو...اشاره زدم به کامبیز که زود بریم اما هر ۳ تاشون مخالفت کردن..آخه دیگه جایی نبود بریم و مجبوری نشستیم همونجا...بعد دختره یهو لم داد تو بغل پسره همون شب دوست کامبیز(رضا) گفت فردا شب بیاین بریم بیرون.. چون با یه دختره دوست شده بود و میخواست ما ببینیمش...ماهم قبول کردیم ...فرداش که دیروز باشه تو آرایشگاه کلی خوشگل کردم و کلی تافت و کرم مو و اتو مو و سشوار زدم به موهام و ناخن هامو خوشگل کردم که بریم بیرون اونم گفت که اشکال نداره و خودم میام دنبالت با هم بریم بیرون اما من میدونستم که خیلی سرش شلوغه و باید از کارش بزنه تا بیاد پیشم اما هرچی گفتم نیا گوش نکرد....آخه میدونید فهمید که من خیـــــــــــلی ناراحت شدم واسه همین کارو تعطیل کرد و اومد پیشم و رفتیم کافی شاپ و کلــــــــــــــــــی حرفیدیم و خوش گذروندیم....به درک که نیومدن...... خلاصهههههه اینم یکی از خاطرات خوبم....این روزا کامبیز واسم سنگ تموم میذاره...منکه راضیه راضیم.... دوستون دارم................اگه یه کم دیر آپ میکنم ببخشید آخه آرایشگاه ساعت ۹ صبح تا ۶ بعد ازظهره دیگه رمقی نمیمونه بخدا.......... واسه شوشوم: عشقم مرسی که انقد مهربونی و تلاش میکنی همونی بشی که من میخوام....خیلی خیلی من و خانوادم ازت ممنونیم که به فکرمونی و چون ماشینمونو فروختیم هی به ما میخوای سوئیچ ماشینتو بدی تا کارامونو انجام بدیم.....................عاشقتم عزیزم...... راستی بچه ها بهتون گفته بودم؟؟؟؟؟ مامانم و خواهر کوچیکم عاشق کامبیزن و انقده بهش اهمیت میدن که من حسودیم میشه خب! خانومی دورت بگرده.........قربونت بشه.......
یه پی نوشت برای آقا بهنام: خیلی ممنون (این خاطره رو یادم رفته بود...مربوط به دوران قبل از عروسی مژگانه) بعد از اینکه ماشین اولیمونو فروختیم و قبل از اینکه کامبیز دوباره ماشین بخره پیاده همه جا میرفتیم.....یه روز داشتم از کلاس زبان میومدم اومد دنبالم که بریم بگردیم....قبل از اینکه بیاد از پدرش خواسته بود ماشین پدرشو بگیره ولی اون نداد بهش منم شوکه شده بودم هی با خودم میگفتم :من باید چیکار کنم؟من باید چیکار کنم؟من باید چیکار کنم؟......خیلی هول شده بودم.....هی مشت میزدم به دستای یارو و میگفتم ولش کن.... موهای کامبیزو گرفته بود تو مشت کثیفش (فک کنین....عین دخترا دعوا میکرد)و کامبیزم هی داشت کتکش میزد.....یه نفر اومد جداشون کرد که دیدن از دست کامبیز داره خون میره.... وقتی جداشون کردن به من گفت سریع سوار اتوبوس شو برو... نمیدونستم کار عاقلانه چیه....حرفشو گوش کردم و رفتم اما کامبیز موند همونجا تا زنگ بزنن به پلیس....دلم نمیومد از پیشش برم بهش گفتم به دوستات زنگ بزن گفت باشه...سوار اتوبوس شدم و از پشت داشتم اونو نگاه میردم و هی گریه میکردم یهو دیدم یه نفر دیگه داره میدوه سمت کامبیز و دوباره درگیر شدن...هیچکاری نمیتونستم بکنم..فقط رفتم....الان که یادم افتاد بعض گلومو گرفته.......من اون موقع نفهمیدم چرا دستش خونیه..... بهش زنگ میزدم اما گوشیش خاموش بود... رفته بودن کلانتری....... خلاصه بعد ازظهرش خودش زنگ زد همه چیزو تعریف کرد... اولش اون مردی که من از اتوبوس دیدم داره میاد سمت کامبیز با کامبیز درگیر میشن(خدایی فک کنین بعضیها چقدر نامردن که جای سوا کردن خودشونم بدون اینکه دلیل دعوا رو بدونن میان درگیر میشن...خدا لعنتشون کنه) بعد رفته بود درمانگاه و دستشو بخیه زده بود!!! بگین چرا؟؟؟ چون مرتیکه نره غول که عین دخترا دعوا میکرد انگشت کوچیکه کامبیزو گاز گرفته و انقد محکم بود که دکتر به کامبیز گفته بود گوشت انگشتت به یه پوست بنده....!! بعدشم رفتن کلانتری و یارو به کامبیز و پدرش گفت:"اگه شکایت کنی میگم با اون دختره اومده بودین تو ساختمون ما داشتین....." واااااااااای خیلی دروغگو بود...پست فطرت..... بعد پدر کامبیز ازش پرسیده بود"این یارو داره راست میگه؟؟" کامبیزم گفت:"نه به جون بابابزرگ...به خدا داره دروغ میگه.." با اینحال مجبور شدن بیخیال شن چون اگه این حرفو میزد میتونست همه ی همسایه هاشو وادار کنه شهادت دروغ بدن و اونوقت کامبیزم الکی الکی مقصر میشد... خلاصه اون روز یکی ار بدترین روزهای عمرم بود و به کامبیز گفتم :"من از دعوا متنفرم توروخدا جلوی من دعوا نکن"...اونم قبول کرد و دیگه خداروشکر تا الان دعوا نکرده... همون روز دعوا به کامبیز گفتم:"اگه بابات ماشینشو بهمون میداد دیگه اینطوری نمیشد......" میدونم خیلی بدجنسی بعد از اون روز هربار از جلوی اون ساختمون رد میشدم و ماشین اون مرتیکه رو میدیدم میخواستم برم ماشین خوشگلشو که فک کنم سوناتا بود(الان دقیق یادم نیست) خط خطی کنم اما هی پشت گوش مینداختم.... بعد از چند وقت دیدم اون ماشینه دیگه اونجا نیست!! انگار از اونجا رفتن...حیف شد...من تو اون سن سرم درد میکرد واسه اینجور کارا.... حیف شد ماشینشو خط خطی نکردم.....حیف! راستی برین ادامه مطلب تا با هنر اینجانب آشنا بشین و این شکلی بشین حقیقتی کوچک برای آنانی که می خواهند زندگی خود را صد در صد بسازند : پ.ن: ممنون از مژگان عزیزم که این مطلب رو برام ایمیل کرد.....عاشقتم مژی جونم
![]()

![]()
![]()
![]()

.........
....هیچکس بهم نگفت باید با پای خودم میرفتم سازمان سنجش و اونجا پیگیری میکردم.....منم از کجا باید میدونستم که اینطوریه؟؟؟
اونم کجا؟؟؟ شهریــــــــــــــــــــــ
ـــــــــــــــــــــــــار![]()
)که اسمش مریم بود...شد دوست دانشگاهی خیلی خیلی خوبم.... باهم میریم و میایم و باهم کلاسامونو برمیداریم.....![]()
........ازین دانشگاهه متنفرم.....


![]()
....یکی از کارمندا بهشون تذکر داد و دختره یه نگاه چاله میدونی بهش انداخت....یکی از اون پسرا رفت با کارمنده دعوا کنه که دختره هم بلند شد که بره دعوا اما دوست پسرش دستشو گرفته بود و نمیذاشت اونم لات بازیش گل کرد و دستشو کشید بیرون رفت دعوا کنه که به خیر گذشت و با عصبانیت رفتن اما نکته مثبتش این بود که بلند شدن رفتن و یه ملتو از شر خودشون راحت کردن...![]()
...ساعت ۵ وقتی آماده شدم زنگ زدم به کامبیز و پرسیدم کی میای دنبالم؟آخه آرایشگاه ۶ تعطیل میشد..... گفت رضا همین الان خبر داد که نمیان و به عبارتی مارو پیچوندن......همچین خورد تو ذوقم که نگوووو...دلم میخواست
......به کامبیز اس دادم گفتم:"چقدر بیشعورن...کلی خوشگل کرده بودم....دیگه عمرا باهاشون نمیام بیرون..."![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
داشتیم قدم میزدیم جلوی در یه ساختمون وایسادیم و حرف میزدیم....یه ماشین میخواست بره تو پارکینگ همون خونه که یهو گرفت رو ما.... کامبیز و من خودمونو کشیدیم کنار ....کامبیز گفت:هووووووووو..... یه پیر مرده سمت شاگرد نشسته بود در ماشین و باز کرد و گفت چرا نمیرید کنار؟کامبیزم گفت : شما گرفتین رو ما طلب کارم هستین؟؟؟ بعد در ماشینو که پیرمرده باز کرده بود محکم بست و پیرمرده ترسید........بعد راننده که یه مرد چاق و خپل , کچل بود حدودا 5 برابر کامبیز بود پیاده شد و اومد سمت کامبیز و باهم درگیر شدن........
![]()
![]()
![]()
کردم که این حرفو زدم ولی مونده بود تو دلم.....اونم از دست باباش خیلی بیشتر از قبل ناراحت شد...آخه من نمیدونم مگه میخواستیم ماشینشو چیکار کنیم؟؟؟؟![]()
![]()

....
ادامــــ♥ــــه حرفامــــ♥ــــون
اگر
A B C D E F G H I J K L M N O P Q R S T U V W X Y Z
برابر باشد با
1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26
آیا برای خوشبختی و موفقیت تنها تلاش سخت كافیست؟تلاش سخت (Hard work)
H+A+R+D+W+O+R+K
8+1+18+4+23+15+18+11= 98 %
آیا دانش صد در صد ما را به موفقیت می رساند؟دانش (Knowledge)
K+N+O+W+L+E+D+G+E
11+14+15+23+12+5+4+7+5= 96 %
عشق چگونه ؟عشق (Love)
L+O+V+E
12+15+22+5= 54 %
خیلی از ما فکر می کردیم که اینها مهمترین باشند، مگه نه ؟!
پس چه چیز 100 % را می سازد ؟؟؟
پول ؟پول (Money)
M+O+N+E+Y
13+15+14+5+25= 72 %
نه
اینها كافی نیستند، پس برای رسیدن به اوج چه باید كرد؟!.
.
.
نگرش (Attitude)
A+T+T+I+T+U+D+E
1+20+20+9+20+21+4+5= 100 %
آری !
اگر نگرشمان را به زندگی، گروه و کارمان عوض کنیم
زندگی 100% خواهد شد
نگرش، همه چیز را عوض می کند
نگاهت را تغییر بده و چشمهایت را دوباره بشوی
همه چیز عوض می شود

![]()
سپندار مذگان نزدیکه چی میخواین برای عشقتون بخرین؟؟
| miss-A |


